دسته
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 721
تعداد نوشته ها : 5
تعداد نظرات : 5
Rss
طراح قالب
عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود كه چمدان مي بست. هي هفته ها را تا مي كرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي كرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي كرد و به چمدانش اضافه مي كرد . او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يكشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را كه ته ته چمدانش جا داده بود. و سال ها بود كه خدا تماشايش مي كرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فكر نمي كني سفرت دارد دير مي شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بكني؟ عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر كه عاشقي كنم، باز هم كم است. خدا گفت : اما عاشقي، سبكي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه كه من به تو مي دهم. عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به كسي محتاج است. به كسي كه همراهي اش كند. به كسي كه پا به پايش بيايد. به كسي كه اسمش معشوق است. خدا گفت : نه ؛ نه كسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ كس" معشوق تو، در سفري كه نامش عشق است. و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش كرد عاشق راه افتاد و سبك بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه كه خدا به او داده بود. عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ كس را نداشت. جز خدا ˜ه هميشه با او بود. (لطفا نظر بديد)
دسته ها :
يکشنبه اول 5 1385
دختر و پسري عاشق هم بودند اما مشكل اين بود كه دختر كور بود و حاضر نبود با آن پسر در حالي كه نابيناست ازدواج كند!! تا اينكه كسي پيدا شد كه چشمانش را به دختر بدهد. دختر چشمان هديه اي را گرفت و پزشكان آن چشمها را به دختر پيوند زدند و دختر بينا شد. دختر پيش پسر عاشق رفت ولي به محض اينكه او را نگريست ديد كه پسر نيز كور است.دختر كه ديگر بينا شده بود به پسر گفت من ديگر با تو كه كوري كاري ندارم و رفت!!! وقتي دختر ميرفت پسر عاشق به او گفت : مواضب چشمان من باش!!!!!!
دسته ها :
شنبه سی یکم 4 1385
اما … يك زماني از همه دنيا دلار و سلاح براي عراق ميرسيد نه خبر گذاري هاي اينجوري بود نه تظاهراتي ميشد نه حمايتي بود نه كمكي همه ساكت نشسته بودند كه ببينند دلارها چه ميكنند سلاحها چگونه ميكشند …يه زماني هيچ كس به فكر ما نبود ما برادر هيچ كس نبوديم حتي مسلمان هم نبوديم … اما پيروز شديم و پيروز هستيم اين روزها از همه دنيا صداهايي به گوش ميرسد خبر گذاريها از زير و بم همه چيز خبر پخش ميكنند همه جا تظاهراتي برپاست همه محكوم ميكنند و حمايت خود را اعلام ميكنند همه نويد كمك ميدهند همه در تكاپو براي كمك … اين روزها همه به فكر مردم فلسطين و لبنان هستند تمام مسلمانان دنيا هم نگران برادران فلسطيني و لبناني شان هستند اصل هم اينست كه مسلمانيم و شيعه و سني مهم نيست… اما بازهم ….بازهم از زمين و هوا بر سر لبناني ها و فلسطينيان در ميان برادرانشان بمب ريخته ميشود بازهم ميشنويم كه بمبها بر سر تروريستهايي از نوع كودك و آدم كشاني از نوع مادر و جاني هايي از نوع بيگناه خونخواراني از نوع مدافع ريخته ميشود ميشنويم و ميشنويم و ميشنويم و… ساكت نشسته ايم تا اينكه امروز چيز جديدي بشنويم جان بولتون نماينده آمريكا در سازمان ملل :خون كشته شدگان اسراييلي بسيار با ارزشتر از خون لبنانيان و فلسطينيان است … از نظر اصول اخلاقي هم ارزش كشته شدگان اسراييلي قابل مقايسه با لبنانيان نيستند …تا كي ميخواهم بشنويم بدون اينكه بفهميم تا كي ميخواهيم ببينيم بدون باور تا كي ميخواهيم فرياد بزنيم بدون صدايي رسا تا كي ميخواهيم محكوم كنيم بدون حكم تا كي ميخواهيم حمايت كنيم در حرف تا كي ميخواهيم كمك كنيم در پشت تريبون تا كي ميخواهيم تلاش كنيم با نشستن تا كي ميخواهيم متحد باشيم با جدايي … نميدانم!
دسته ها :
پنج شنبه بیست و نهم 4 1385
پسر بچه با انگشتان خود بازي ميكند . 4-5 سال بيشتر ندارد،روي كابينت آشپزخانه نشسته و مادرش مشغول آشپزيست. پسر بچه:مامان منم ميخام برم پيش بچه ها ! مادر:پسرم يه وقت سربازا مي آن ! پسر بچه(دستان كوچكش را مشت ميكند و حالت تهاجمي ميگيرد)خوب بيان اونوقت منم همشونو ميكشم … پسر بچه:خيلي كوچولو بودم واسه همين بچه ها نمي زاشتن برم جلو پيششون من از بقيه عقب تر بودم،(دستانش را بالا ميبرد و)يه هو سربازا از پشت سر ما اومدن،من اومدنشونو به بچه ها گفتم همه فرار كردن ولي سربازا منو گرفتن و اينقدر با چوب زدن كه داشتم ميمردم!اسمش احمد است 12 ساله در منار دوست خوبش محمد،ميگويند مثل برادرند،مادرش گريه ميكند، احمد:ما بالاخره روزي خواهيم مرد چه بهتر كه مرگ ما براي خدا باشد،مادرش گريه ميكند، احمد:مادر گريه نكن شاد باش و بخند ما بايد شاد باشيم ما ايمان و تقوا داريم پس بايد شاد باشيم گريه مارا ضعيف ميكند … محمد(تفنگ اسباب بازي اش را نشان ميدهد):اگر اين واقعي بود حتما باهاش آنها رو ميكشتم … آرزو دارم كه خانه ي شارون و وقتي با خانوادش اونجان منفجر كنم !!!دختري 9 ساله است، روي تكه چوبي نشسته است،خانه خراب و منفجر شده شان پشت سرش است،بغضي در گلو دارد،اشك در چشمانش حدقه زده است،در صدايش حسي غريب نهفته است،و در نگاهش خشم …آرزو دارم انتقام خواهر و برادر و پدر و مادرم را بگيرم و بعد به پيش آنها بروم ديگر هيچ !!!
دسته ها :
يکشنبه بیست و پنجم 4 1385
به نام خدا سلام
دسته ها :
شنبه بیست و چهارم 4 1385
X